دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:59 توسط i4doost |
Time is very slow for those who walt Very fast for those who are scared Very long for those who lament Very short for those who celebrate But For those who love time is eternity برا ی آنان که می هراسند بسیار تند؛ برا ی کسانی که زانوی غم به بغل می گیرند بسیار طولانی؛ وبرا ی کسانی که سر خوشند بسیار کوتاه است؛ اما برای کسانی که عشق می ورزند آغاز و پایانی نیست، و زمان تا ابدیست جاریست... ویلیام شکسپیر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:54 توسط i4doost |

هدیه ی من به تو هزار بوسه ی عاشقانه است
هدیه ام برا ی توهزار اشک داغ عاشق است
برا ی تو تمام دشت های سبز آسمان
برا ی دیدگان تو هزار هزار عطر عاشقی
هدیه ی دلم برا ی تو گلم ....![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط i4doost |
دخترا مثل راديو هستن :
هر چي مي خوان ميگن ولي هر چی بگي نمي شنون!
دخترا مثل شبكه اينترنت هستن :
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارن!
دخترا مثل چسب دوقلو هستن :
اگه دستشون با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگه بايد سيمو بريد!
دخترا مثل موتور گازي هستن :
پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت!
دخترا مثل رعد و برق هستن :
اول برق چشماشون ميرسه , بعد رعد صداشون!
دخترا مثل ليمو شيرين هستن :
اول شيرين و بعد تلخ ميشن!
دخترا مثل موبايل هستن :
هر وقت كاري مهم پيش میاد در دسترس نيستن!
دخترا مثل گچ هستن :
اگه چند دقيقه مدارا كنين آنچنان سخت ميشن كه هيچ شكلي نمي گيرن!
دخترا مثل كنتور برق هستن :
هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر ميشه!
دخترا مثل فلزياب هستن :
هرگاه از نزديكي طلافروشي رد ميشن عكس العمل نشون ميدن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:43 توسط i4doost |
اين دفعه مي خوام پر بكشم...برم بالا، اونجايي كه دست توام بهم نرسه...برم و بشينم جاي آفتاب...جاي مهتاب و ستاره ها...مي خوام برم، نپرس چرا؟...مي خوام به همه بگم ميشه بالا رفت...ميشه آسمون رو ديد...با اون حرف زد...مي خوام بگم من هم هستم پر از حرفهاي ساده...پر از غصه و دردم ولي شايد شاد و دلگرمم...پس رفتم كه بگم آسمون رو ديدم...جاي مهتابم نشستم با اون هم حرف زدم اما هيچي برام تو نشدي. دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:33 توسط i4doost |

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:24 توسط i4doost |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم مي گفت : طبيبان گفته بودندش و نام من شقايق شد و نام من شقايق شد و نام من شقايق شد
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:6 توسط i4doost |
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم من عشق را در امید امید را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم ای دوست من خزان را به خاطر رنگش و بهار را به خاطر شکوفه هایش و خدایی که دل را برای تپش وتپش را در پاسخ پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید ، دوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:9 توسط i4doost |
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شبو روزش بی نفس همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس تا یه روز یه شاپرک نگاهش گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفسی دل اون بدجوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید اگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا که با هم پر بکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابراشیم یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد بارون از برق چشماش روی گونش جاری شد شاپرک دلش گرفت وقتی که اشک اونو دید با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی ندید توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:3 توسط i4doost |
هر کی امد تو زندگیم می بردمش تا آسمون امروز می شد رفیق راه فردا واسم بلای جون می شه قلب عاشق به دست هر کسی سپرد نمی دونم بد می آورد یا چوب سادگی شو خورد هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود هیچ کسی عاشقم نشد هیچ کی سراغم نیومد جواب کار خودم هر چی بلا سرم اومد تغسیر هیچ کسی نبود هر چی که بود به پای من فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من رفاقتت مال خودت منت نزار رو سر من این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم تغسیر هیچ کسی نبود هر چی که بود به پای من تو قصه هام کسی نبود هیچ کسی عاشقم نشد هیچ کی سراغم نیومد جواب کار خودم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:0 توسط i4doost |
کاش در کنارم بودی،کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم...
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند...
کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم...
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم...ای کاش،کاش،کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم...
باورم نمیشود،این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند،امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند....
و ای کاش در کنارم بودی...کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی...
باورم نمیشد،سخت است باور کردنش،با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم...بی کس،بی نفس،میروم با همان پاهای خسته،در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم...
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی.... و ای کاش تو در کنارم بودی،باورم نمیشود که رفته ای و بار سفر را بسته ای،دلم بدجور برای تو تنگ است....
باورم نمیشود که نمیایی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:45 توسط i4doost |
زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست اضطراب و هوس دیدن و نا دیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه اغاز حیات تا بدان جا که خدا می داند
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:19 توسط i4doost |
صداي آب مي آيد صداي آب مي آيد، مگر ***** ((سهراب سپهري))
در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.
***
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟
چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:18 توسط i4doost |
تو فقط یک شب دیگر از ان کوچه گذشتی یادت افتاد شبی با هم از ان کوچه گذشتیم ولی افسوس ندانی که از آن شب لب دیوار همان کوچه نشستم تا تو را باز در آن کوچه ببینم تو به دنبال من خسته نگشتی بی من از آن کوچه گذشتی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:17 توسط i4doost |
عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بی ناموسی زدی؟!
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه)
عشق از ديد يک رياضيدان: عشق يعنی دوست داشتن بدون فرمول!
(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم)
عشق از ديد رحيم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت اين فاطی اتوماتيک رو واسمون گرفت!
(جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داريم ؟)
عشق از ديد مرتضي ايدزي (در زندان): اوچيكتيم عشقي!
(جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم)
عشق از ديد ننه بزرگم:
نزن ننه اين حرفارو! راستي اين دختر بتول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه!
(جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ...)
عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه جراحي دماغمو نميدي؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو... ناديا و دوستشم ميان... دوست ناديا واسش يه ماتيز گرفته! تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري؟!
(جمله عاشقانه: عزيزم گوشي سوني ميخوام... راستي دوستت هم دارم!)
عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده! باور نداري بر آمپرم بنگر!
(جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ)
عشق از ديد دختراي ترشيده: خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم؟!
(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت كه بياد خواستگاريم)
عشق از ديد ارازل و اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده! خونه خالي نداري؟
(جمله عاشانه : بوووق... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟)
عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست؟
(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير)
عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال كنكور نداري؟! عشق باشه واسه بعد!
(جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت)
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:16 توسط i4doost |
آشیانه می کنم کنار آشیانه ی تو فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:0 توسط i4doost |
سير تکامل آقا پسرها سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن سن 27 سالگي : آخيش
سن 14 سالگي : یه کمی گیجند . اما کم کم میفهمند چه خبره .
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن(وای وای وای ...دور از جون شما
سن 17 سالگي : بهترین شاعر ، بازیگر ، فوتبالیست و ... از نظر خودشان هستند .(چشم حسودش کور )
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ... آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... بابا بی خیال... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ...
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:57 توسط i4doost |
امروز هم شدید دنبال کارای دانشگاه وکلاسهامم ....... الآن یکی داره هی صدام میکنه که برم .... پس فعلا برم .... در اسرع وقت به همتون خبر میدم حالا تا من میرم دنبال کارام بخاطر اینکه حوصلتون سر نره ..... شما هم مثل این آقاهه تو مسابقه شرکت کنید .... یه آقایی میخواد تو مسابقه ی اطلاعات عمومی حالا سوال هارو با هم میخونیم ..... ۱. جنگ صد ساله چند سال طول کشید ؟ الف ) ۱۱۶ سال ب) ۹۹ سال ج ) ۱۰۰ سال د ) ۱۵۰ سال اون آقا نمیتونه به این سوال جواب بده ۲. کلاه پانامایی در چه کشوری تولید میشود ؟ الف ) برزیل ب) شیلی ج ) پاناما د ) اکوادور حالا اون آقا با خجالت سرش رو پائین مینداره ۳. روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند ؟ الف ) ژانویه ب) سپتامبر ج ) اکتبر د ) نوامبر این بار هم آقای شرکت کننده در حالیکه گونه هاش از خجالت سرخ شده
......... خوبید ؟
خوش میگذره که ؟!
بنا به اصرار خیلی زیاد دوستان ( یه ذره خودمو تحویل بگیرم ! ) آپ میکنیم
......... اونم چی ؟! این موقع صبح !
..... گفتم که بعدا هی گلایه نکنید که چرا خبر ندادی
که یک میلیون دلار هم جایزشه شرکت کنه ....

....... پس میریم سراغ سوال بعدی ....
..... چون جواب این سوال رو هم نمیدونست !
..... تقاضای فرصت میکند ....